ذبيح الله صفا

995

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

چشم تو كه خون ريختن آيين دارد * انديشهء قتل من مسكين دارد هرچند كه خفته است و بيمار ، ولى * پيوسته كمان بر سر بالين دارد * با مَردم نيك بد نمىبايد بود * در پايهء ديو و دد نمىبايد بود مفتونِ معاش خود نمىبايد شد * مغرور بعقل خود نمىبايد بود * اى از تو هزار كشته در هر كويى * چون روى تو در جهان نباشد رويى دارد كمر تو با ميان پيوسته * سرّى كه در آن ميان نگنجد مويى 49 - ناصر بخارى « 1 » درويش ناصر يا شاه ( خواجه ) ناصر بخارى از شاعران بزرگ پارسىگوى در قرن

--> ( 1 ) - دربارهء او رجوع شود به : خلاصة الاشعار تقى الدين كاشانى . تذكرة الشعراء دولتشاه ص 303 - 306 مرآة الخيال ص 56 رياض العارفين ص 259 لطائف الطوائف ص 270 - 271 تاريخ نظم و نثر در ايران ص 209 صحف ابراهيم نسخهء عكسى